X
تبلیغات
پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:08 ب.ظ

گلوله ای در سینه ام بکار برادر 

 

روزی اما  

 

درختی خواهد رویید از آن  

که زیر سایه اش

  

 بیوه کهنسال من و فرزند تو با هم آواز صلح خواهند خواند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:05 ب.ظ

1 پریروز  از صبح سر درد داشتم. هر چه بیشتر رو به ظهر می رفتم درد مثل ورمی بزرگ تر و بزرگتر می شد فکر کنم طرفهای ساعت 1و 2بعد از ظهر بود که ترکید.کمی استفراغ خونی و کمی بیهوشی...چیز خاصی نبود البته اگر داشتن یک تومور را که به شما اجازه نمی دهد بیشتر از چندسال دیگر زنده نمانید چیز خاص تعریف کنیم.البته دکترش انصافا کمی هم روانشناسی خوانده بود"ببین پسر!خیلی ها هستند که این قدر تومورشان بدخیم است و دیر علائمش بروز می کند که بیشتر از چند ماه زنده نیستند تو که جای خود دارد.قوی باش تجربه نشان داده که اگر روحیه ات خوب باشد ممکن است حتی تا یکسال بیشتر دوام بیاوری!" یک سال !یک سال چه قدر ارزش پیدا می کند وقتی آدم بداند که قرار است بعد از آن یکسال حتی یک ثانیه هم نباشد.

درست مثل دانه آخر ساعت شنی!

2 دارم سعی می کنم به خودم روحیه بدهم.به این فکر کردم که الان حدود 30 سال از سنم گذشته..چند سال دیگر عمر می کردم مگر؟برنج با اسانس اسید آرسنیک+آب آغشته به ذرات نیترات+هوای آلوده به ذرات معلقی که به اندازه یک تار مو می رسد+پارازیت هایی که حتی می توانند مرا عقیم کنند+غم نان بدون یارانه+و مشکلات ریز و درشتی که هر کس در زندگی اش به نوعی دارد= فکر نمی کنم اگر آن غده لعنتی هم نبود بیشتر عمر می کردم...تازه اگر خطر زلزله و کهریزک و تصادف و خلاصه  حوادث غیر مترقبه را هم اضافه کنیم که دیگر هیچ ...یک جورهای ناجوری این غده فقط یاد آور شد که هی فلانی مرگ شاید همین باشد!

3 راستی همه هم نسلان من به مرگ مگر قرار است چه جور نگاه کنند .اصلا می شود برای یک آدم سی ساله بیشتر از بیست سال دیگر عمر مفید در نظر گرفت؟می خواهم ببینم اگر همین فردا یک تومور توی حالا مغز نه پروستات شما در بیاید که بگوید هی یارو دو سال دیگر بیشتر زنده نیستی چه احساسی می کنید؟اگر تومورش کمی معرفت داشت و گفت پنج سال چه؟اگر کمی بیشتر معرفت داشت و گفت ده سال؟اصلا آگر آخر  معرفت بود و گفت  بیست سال ؟می بینید...زیاد فرق نمی کند معرفت تومر آدم چه قدر است کسی که بداند ده سال زنده است با پانزده سال احتمالا فرق چندانی در احساساتش نمی کند..فقط مهم این است که بداند  مرگ را در مغزش یا پروستاتش یا یک جای دیگرش دارد حمل می کند.نمی خواهم برای تومور خودم شریک جرم پیدا کنم ولی غیر از این است که همه ما توموری داریم که  دارد ما را به مرگ نزدیک تر می کند(بچه که هستی پدر بزرگت می میرد و دایی عمویت بزرگتر که می شوی  خاله ات می میردو پدرت و بزرگتر که می شوی دوستت می میرد و همکارت..این ها را پدرم وقتی قرار بود به مراسم ختم همکارش برود گفت )

4 مهم وقتش اشت.سر وقت مردن درست به اندازه سر وقت رسیده مهم است.اصلا به نظر من آدم موفق کسی است که سر وقت بمیرد تا کسی نمیرد نمی شود فهمید  آدم موفقی بوده است یا نه!آدم نه باید کال بمیرد و نه لهیده...با توجه به نوع میوه اش باید سر وقت برسد به مردن!

5 فکر کردن به مرگ برای یک آدم بدوی قوه تخیل و تصورش را کور می کند.شما هیچ الگویی و هیچ پیش زمینه ای ندارید که چه می شود.اصلا انگار ادیانی که  تصویر های مشخص تری از زندگی بعد از مرگ ارائه می دهند از جهت افقی و هم از جهت عمودی موفق ترند .مومنان بیشتر با اعتقاد قوی تر سهم ادیانی است که شسته ورفته و پوست کنده می گویند زندگی بعد از مرگ این شکلی است و ان شکلی است.وحدت وجودی ها و نیروانایی ها هیچوقت نمی توانند مومنی تربیت کنند که ششصد و بیست کیلو مواد منفجره از خایه هایش اویزان کند و خودش را برود وسط یک جمعیت بدبخت تر از خودش بترکاند.اگر از کتاب های آسمانی موفق تصویر ها و وعده وعیدهای پس از مرگ را بگیرید چه می شود...درست مثل این است که از جلسه پرزنتنشن گلد کویستی های اولیه آن زمان که هنوز گند کار درنیامده بود بخواهی وعده وعیدهایشان را بگیری! فقط اشکال کار این جاست  که در این مورد خاص  تو هیچ وقت نمی فهمی گند کار در میاید یا نه/؟

6 از همه این ها که بگذریم و فرض کنیم که بند 1 این نوشته  خوابی بیش نبوده ..دوستان من..همه ما داریم دهها غده مرگمان را درست مثل ان جوشی که هرکسی رو کون مبارک یا زیر بغل محترم یا روی غضو شریفش دارد حمل می کنیم.همیشه عاشق این جمله امام علی بوده ام _اگر واقعا متعلق به خودش باشد _که هر نفسی  که انسان می کشد قدمی است که به سوی مرگ بر می دارد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 05:18 ب.ظ

اول:امروز توی خبرگزاری فارس خواندم که ماموران اطلاعاتی ایران اخبار مهمی را را درباره سیا از طریق آقای شهرام امیری کشف کرده اند و حتی دقت کنید و حتی شماره دو پلاک متعلق به سیا را هم پیدا کرده ایم که فلان اند و متعلق به ایالت فلان...داشتم فکر می کردم که چه قدر خوب شد که دوستان حساب ملاحظات اخلاقی را می کنند و گرنه احتمالا کشف رنگ شورت ماموران سیا را که هنگام خم شدن توسط آقای امیری رویت شده بود ـکاری به مرد و زنش ندارم ـ جزء پیروزی های عملیاتی ـ اطلاعاتی می دانستند.هنوز وقتی یاد دستگیری ریگی می افتم که چه طور سعی داشتند باپوشاندن نقاب به چهره محافظانش و یا تیره کردن گوینده ای که گویا از سازمان اطلاعات ایران داشت جزییاتش را تشریح می کرد فضا را رعب امیز نشان دهند خنده ام می گیرد. گاهی که دارم از خیابان رد می شوم و از قضا فضای خیابان متشنج است و این کودک سربازان بسیجی را می بینم که چه طور خیلی بیشتر از بزرگترهایشان سعی در پوشاندن چهره با ماسک و کلاه صورت  پوش دارند به این فکر می کنم که چه قدر این علاقه شدید ما ایرانی ها به مخفی ماندن در هر چیزی مریض گونه است.یادم است تا همین چند وقت پیش و کمی کمتر همین حالا اگر مخصوصا توی یک اداره دولتی از یک نفر می پرسیدی فامیلت چیست انگار که قصد مادرش را کرده ای...بگذریم...قصدم این همه اطاله نبودو 

دوم:

دیروز ناطور دشت را خواندم نه این که مثل پوست انداختن لذت برده باشم اما از آن کتاب هایی بود که به آدم یاد می داد تو می توانی حتی فرآیند چای ریختنت را هم تبدیل به یک داستان کنی یک جور کلاس داستان نویسی بود اصلا.

ناطور دشت بهانه ای بود برای این نوشته که قیاسش کنم با زندگی خودمان.نکته سنجی آدمی توی کدام سوراخ های فکری اش سرک بکشد تا گزیده وجدانش نشود.منظورم حالای امروز است .منظورم حالای کسی است که دغدغه نوشتن دارد واقعا می شود  روی میز نشست و نوشت  بدون این که به سیاست فکر نکرد آن هم سیاستی که این همه آغشه به جنایت است وبا این تجاوزها البته باید بگوییم آغشته به جنابت است.اصلا اگر کسی روی همان میز بنشیند و بنویسد بدون این که به این چیز ها فکر کند چه است؟الف)یک  نویسنده منطقی و حرفه ای که دستخوش احساسات دوره ای اجتماع نمی شود و درست مثل یک فوتبالیست کاری به سیاست ندارد مهم حضور در جام جهانی و کسب افتخار برای کشو.ر است ب) یک آدم جاکش ترسو که خودش می داند هیچ نویسنده موفقی با گسست از اجتماع هیچ گهی نمی شود توی همان اجتماع خودش حتی، جهانی شدن که جای خود دارد ج)یک  آدم معمولی که خیلی خوب می تواند همه چیز را از هم تفکیک کند  هر چیزی سر جای خودش  و درست مثل جمله طلایی خاطرات پس از مرگ براس کوباس وقتی پنجره ای از وجدانش را می بندد پنجره دیگیری را باز می کند.

خلاصه چه شد؟ما از چه ینویسیم توی این اوضاع بلبشو؟نه این که این سوالم تجاهل العارفی مضحکانه باشد و یک دفعه بیایم و بگویم باید از این بنویسیم و از آن ننویسیم که اصلا به من چه ...واقعا اگر دغدغه ام روزی  چه نوشتن  بود الان خود نوشت هم دارد کم کم برایم مسئله ساز می شود....تا کی می شود سطح نوشته ها را یه تحلیل ها و خبرهای سیاسی تقلیل دارد سیاسی نویسی و سطحی نویسی  خیلی وقت ها دو روی یک سکه اند  و از طرف دیگر چند وقت طول می کشد تا چشمان ندا  درست وقتی می خواهی شروع کنی به نوشتن دست از سرت بردارند...چه قدر وقت می برد تا این همه کشته و زخمی را فراموش کرد....نمی دانم....ذهنم  گیر پاژ کرده است.اصلا عین زنان حامله چند وقت است که ویار چیز های عجیب می شوم.فیلم مادر و سوته دلان پشت سر هم، مخلوط زرشک و آلبالو با آلبالوی بیشتر،یک سیگار برگ با آب انار، سموسه با فیلم پرفشنال،یک سیر عرق سگی با چند پر کالباس، یک جرعه زندگی بدون دغدغه هیچ چی...گاهی دلم می خواهد این سال های باقی مانده عمر را به جایی فرار کنم که نگران  چیزی نباشم آخر مگر چند بار و اصلا چند سال آدم وقت دارد تا از زندگی اش لذت ببرد ؟گور بابای همه چیز هم کرده...آهان همین موقع هست که یک  کسی (به فتح ک البته) می آید توی ذهن آدم که علما اسمش را گذاشته اند وجدان  و باقی قضایا که حوصله ندارم تعرف کنم اگر می فهمید که لازم به تعریف کردن نیست و اگر هم نمی فهمید که تعریف کردنش فایده ای ندارد ولی خلاصه اش امید به آینده ایران است و راه سبز امید و از این خزعبلات ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:40 ب.ظ

دیشب خوابم برد.نه این که شب های دیگر خوابم نبرده باشد اما اگر خواب را بخواهم مقایسه کنم با فرو روفتن در آب معمولا من روی موج های نیمه متلاطم دریا شناورم نیمی بیرون و نیمی داخل 

اما دیشب احساس می کنم که توی یک استخر بدون موج و تمیز که کف کاشی های ابی اش خود به تنهایی ارامش بخش است توانستم شیرجه ای از سر شعف بزنم و دستم را بجسبانم ته کف استخر 

ته آبی کف استخر 

صبح مثل این که فشار آب مرا  به بالا هل بدهد چنان  از مرز آب و خواب پریدم بیرون که دلم می خواست نفس نفس بزنم انگار که واقعا مدت هاست نفس نکشده ام 

نمی دانم چرا ولی 

دلم هوس یک خلسه دارد....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:30 ب.ظ

از وقتی که وبلاگ را بستند مادر به فلان ها همش هی توی ذهنم یک عالمه چیز می آمد برای نوشتن و اگر از آن چیز توی ذهنم خوشم نمی امد که هیچ و اگر هم از آن چیز توی ذهنم خوشم می آمد وعده سر خرمنی به آن چیز توی ذهنم می دادم که صبر کن حوصله اش که آمد توی یک چیزی می نویسمت چیزستان!_ راستی ها چیزستان چه اسم قشنگی است برای وبلاگ شاید اسم وبم را عوض کردم_ 

خلاصه حالا که یک وبی زده ایم انگار که از روز ازل هیچ چیزی توی ذهنمان نبوده که بنویسیم و تنها توهم چیز بوده است و این شد که به جای دست به فلم شدن دست به چیزمان شده ایم. 

یک زمانی آرزویم این بود که یک روز یک روزنامه ای و هفته نامه ای چیزی بزنیم و توی صفحه اولش بنویسم 

  

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیمبسی علتیان را ز غم بازخریدیم
سبل‌های کهن را غم بی‌سر و بن راز رگ هاش و پی‌هاش به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیمبسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم
بپرسید از آن‌ها که دیدند نشان‌هاکه تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبانغریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیمهمه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیمکه ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز هلیله‌ست و بلیله‌ستکه این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم که قاروره نگیریمکه ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدنددگر لاف مپران که ما بازپریدیم

 

و حالا که نشریه نشده برای وبلاگ خودمان و دل خودمان هم که شده می توانیم بزنیمش و چه لذتی داشت اگر می شد این را با صدای محمد با ان ریش حنایی و صدای دورگه اش شنید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2    >>